Account: (login)

Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,107,574 RSS articles:

Channel Description:

ستيز من تنها با تاريکي نيست و براي نبرد با تاريکي شمشير نمي کشم ، چراغ مي افروزم . (کوروش کبير )

Latest Articles in this Channel:

  • 01/13/12--08:10: Article 0 (chan 2604982)
  •  

    اي دل شكايت‌ها مكن تا نشنود دلدار من

    اي دل نمي‌ترسي مگر از يار بي‌زنهار من

    يادت نمي‌آيد كه او مي كرد روزي گفت گو

    مي گفت بس ديگر مكن انديشه گلزار من

    گفتم امانم ده به جان خواهم كه باشي اين زمان

    تو سرده و من سرگران اي ساقي خمار من

    چون لطف ديدم راي او افتادم اندر پاي او

    گفتم نباشم در جهان گر تو نباشي يار من

    گفتم منم در دام تو چون گم شوم بي‌جام تو

    بفروش يك جامم به جان وانگه ببين بازار من


  • 01/14/12--02:56: آزادی بیان (chan 2604982)




  • فردریک کبیر ،که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد
    به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست. او یک روز


    سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از
    مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک آن


    را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما
    که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش


    به زحمت می افتند. آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده
    شود”. یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد


    شما و اساس امپراتوری است”. فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما
    واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی


    ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما
    اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و


    قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا
    نیفتد.


  • 01/15/12--14:02: همي يادم آيد ز عهد صغر (chan 2604982)
  •  
    همي يادم آيد ز عهد صغر
    که عيدي برون آمدم با پدر
     
    در آشوب خلق از پدر گم شدم
    به بازيچه مشغول مردم شدم
     
    پدر ناگهانم بماليد گوش
    برآوردم از بي قراري خروش
     
    بگفتم که دستم ز دامن مدار
    که اي شوخ چشم آخرت چند بار
     
    که نتواند او راه ناديده برد
    به تنها نداند شدن طفل خرد
     
    برو دامن راه دانان بگير
    تو هم طفل راهي به سعي اي فقير
     
    چو کردي، ز هيبت فرو شوي دست
    مکن با فرومايه مردم نشست
     
    که عارف ندارد ز در يوزه ننگ
    به فتراک پاکان درآويز چنگ
     
    مشايخ چو ديوار مستحکمند
    مريدان به قوت ز طفلان کمند
     
    که چون استعانت به ديوار برد
    بياموز رفتار از آن طفل خرد
     
    که درحلقه‌ي پارسايان نشست
    ز زنجير ناپارسايان برست
     
    که سلطان از اين در ندارد گزير
    اگر حاجتي داري اين حلقه گير
     
    که گردآوري خرمن معرفت
    برو خوشه چين باش سعدي صفت
     

  • 01/17/12--01:21: آی شادی آزادی (chan 2604982)
  •  

    ای شادی آزادی

    روزي که تو بازآيي

     

    با اين دل ِ غم پرور

     

    من با تو چه خواهم کرد ؟

     

    غم هامان سنگين است

     

    دل هامان خونين است

     

    از سر تا پامان خون مي بارد

     

    ما سر تا پا زخمي

     

    ما سر تا پا خونين

     

    ما سر تا پا درديم

     

    ما اين دل ِ عاشق رادر راه ِ تو آماج ِ بلا کرديم

     

    مي گفتم :روزي که تو بازآيي

     

    من قلب ِ جوانم راچون پرچم ِ پيروزي بر خواهم داشت

     

    وين بيرق ِ خونين را بر بام ِ بلند ِ تو  خواهم افراشت

     

    مي گفتم :روزي که تو باز آيي

     

    اين خون ِ شکوفان راچون دسته گل ِ سرخي در پاي تو خواهم ريخت

     

    وين حلقه ي بازو رادر گردن ِ مغرورت خواهم آويخت

     

    اي آزادي !

     

    بنگر ! آزادي !

     

    اين فرش که در پاي تو گسترده ست

     

    از خون است

     

    اين حلقه ي گل خون است

     

    گل خون است ...اي آزادي !

     

    از ره ِ خون مي آيي

     

    اما مي آيي و من در دل مي لرزم :

     

    (اين چيست که در دست ِ تو پنهان است ؟)

     

    (اين چيست که در پاي تو پيچيده ست ؟)

     

    اي آزادي !

    آیا با زنجیر می آیی؟

     

    آيا با زنجيرمي آيي


  • 01/20/12--14:58: پر كن پياله را (chan 2604982)


  • پر کن پیاله را
    کاین آب آتشین
     
    دیری است ره به حال خرابم نمی برد


    این جامها که در پی هم میشود تهی
    دریای آتش است که ریزم به کام خویش
    گرداب می رباید و آبم نمی برد


    من با سمند سرکش و جادویی شراب
    تا بیکران عالم پندار رفته ام
    تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
    تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
    تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
    تا شهر یادها
    دیگر شراب هم
    جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد


    هان ای عقاب عشق
    از اوج قله های مه آلود دور دست
    پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
    آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
    آن بی ستاره که عقابم نمیبرد


    در راه زندگی
    با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
    با اینکه ناله می کشم از دل که : آب آب
    دیگر فریب هم به سرابم نمی برد


    پر کن پیاله را

    .........................

    فريدون مشيري


  • 01/22/12--07:36: كارو دردريان (chan 2604982)
  •  

    کارو دِردِریان (۱۳۰۴ -۱۳۸۶ ) نویسنده و شاعر ارمنی تبار ایرانی بود.

    کارو متولد شهر همدان بود اما در بروجرد و اراک نیز زندگی کرده بود.آنها بعد مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز می‌گذرانند و مدتی بعد به تهران کوچ می‌کنند. کارو از نسل نخست شاعران نيمايي است.

     سروده‌های کارو انتقادی و بازتاب حقایق تلخ زندگی انسان است؛ مسائلی از جمله فقر، ظلم و جنایت در جوامع جایگاه ویژه ای در آثار وی دارد. علاوه بر آن کارو با احساسی سرشار خالق قطعات و اشعار زیبای عاشقانه است، عشق انسانی نیز بخش قابل توجهی از آثار او را تشکیل می دهد. جسارت بیان حقایق با احساسی سرشار و با زبانی که برای توده مردم قابل فهم است و انتخاب موضوعات پر مخاطب و مورد توجه نسل جوان از عواملی است که آثار کارو را مورد اقبال عموم قرار می دهد، وی چهره آشتی دهنده بخش بزرگی از جامعه جوان ایرانی با ادبیات است.

    و اين هم نمونه اي از اشعار كارو:

    نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
    دگر پیمان عشق جاودانی
    با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم


    شما کاین سان در این پهنای محنت گستر ظلمت
    ز قلب آسمان جهل و نادانی
    به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
    تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید


    شما ، کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
    بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟


    شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
    که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
    چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
    به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
    سحر تا شام می رقصید


    قسم : بر آتش عصیان ایمانی
    که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
    که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم


    پای می کوبید و می رقصید
    لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
    می بینم که می لرزید و می ترسید
    از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
    که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
    خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی

     
    و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
    کنون خاموش ، در بندم
    ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم


  • 01/24/12--02:14: نجات عشق؛ عدالت؛ آزادي (chan 2604982)
  •  

     

    من برای نجات این چند کلمه ای که

     

    برایتان به ارث می گذارم، زیسته ام :

     

     عشق ، عدالت ، آزادی



    فدریکو مایور، اخلاق آینده، ترجمه محمد جعفر پوینده؛ مجله آدینه، شماره 136، بهمن 1377




  • 01/27/12--08:21: نی نامه یی دیگر (chan 2604982)

  •  





    خوشا از دل نم اشکی فشاندن
    به آبی آتش دل را نشاندن

    خوشا زان عشقبازان یاد کردن
    زبان را زخمه فریاد کردن

    خوشا از نی خوشا از سر سرودن
    خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

    نوای نی نوایی آتشین است
    بگو از سر بگیرد، دلنشین است

    نوای نی نوای بی نوایی ست
    هوای ناله هایش نینوایی ست

    نوای نی دوای هر دل تنگ
    شفای خواب گل بیماری سنگ

    قلم تصویر جانکاهی ست از نی
    علم، تمثیل کوتاهی ست از نی

    خدا چون دست بر لوح و قلم زد
    سر او را به خط نی رقم زد

    دل نی ناله ها دارد از آن روز
    از آن روز است نی را ناله پرسوز

    چه رفت آن روز در اندیشه نی
    که این سان شد پریشان بیشه نی؟

    سری سرمست شور و بی قراری
    چو مجنون در هوای نی سواری

    پر از عشق نیستان سینه او
    غم غربت غم دیرینه او

    غم نی بند بند پیکر اوست
    هوای آن نیستان در سر اوست

    دلش را با غریبی آشنایی ست
    به هم اعضای او وصل از جدایی ست

    سرش بر نی، تنش در قعر گودال
    ادب را گه الف گردید، گه دال

    ره نی پیچ و خم بسیار دارد
    نوایش زیر و بم بسیار دارد

    سری بر نیزه ای منزل به منزل
    به همراهش هزاران کاروان دل

    چگونه پا ز گل بردارد اشتر
    که با خود باری از سر دارد اشتر؟

    گران باری به محمل بود بر نی
    نه از سر، باری از دل بود بر نی

    چو از جان پیش پای عشق سر داد
    سرش بر نی، نوای عشق سر داد

    به روی نیزه و شیرین زبانی!
    عجب نبود ز نی شکر فشانی

    اگر نی پرده ای دیگر بخواند
    نیستان را به آتش می کشاند

    سزد گر چشم ها در خون نشیند
    چو دریا را به روی نیزه بیند

    شگفتا بی سر و سامانی عشق
    به روی نیزه سرگردانی عشق

    ز دست عشق عالم در هیاهوست
    تمام فتنه ها زیر سر اوست

    شعری  از زنده یاد قیصر امین پور


  • 02/04/12--12:14: كلام هانا آرنت در باره حقوق ملي (chan 2604982)
  •  

     

    از دست دادن حقوق ملي نه تنها در همه موردها از دست دادن حقوق بشر را با خود به

     همراه داشته بلكه برقراري مجدد حقوق بشر نيز تاكنون تنها به بوسيله برپايي حقوق ملي

     امكان پذير گشته است.

     

     


  • 02/04/12--14:12: بيا تا با تو گويم داستان ها (chan 2604982)
  •  

    آري!  و او كور گشت!!!

    مقدمه در گيومه:

    ( سلمان شخصي است كه در يكي از روستاهاي آذربايجان شرقي به نام اينجار همين الان داره زندگي مي كنه! او يه فردي عصبي مزاج بود كه هر وقت عصباني مي شد دو دوستي معمولاً به كله خودش مي زد يا مي كوبيد!  شنيده ام وقتي بچه بوده حتماً گوشه  موشه هاي جاجيم و گليم و اين جور چيز ها خونه خودشون و همسايه ها را مي جويده ! همين چند وقت پيش بود كه وقتي با دايي اش دعواش شد چوب دستي  رو چنان به سمت خانم اش پرت كرد كه عنقريب بود تا چشم خانمه  را كه تازه دختر دايي اش هم هست دربياره! ماهها در بيماستان بستري شد و.. ! سلمان الان  به هر دليلي بينايي خودش را از دست داده و در كنج خونه شايد از بينايي دل  داره به عالم معنا نگاه مي كنه! او نيز مثل ميليون ها و ميليارها انساني است كه در اين دنياي فاني بي نام و نشان داره زندگي مي كنه! بله مثل سيف الله كه تقريباً هم سن و سال سلمان بود كه به ام اس مبتلا شد و در كنج خانه بي دست و پا فرو ماند در لطف صنع خداي! و در نهايت گمنامي دار فاني را وداع گفت : واقعاً نوستالوژيك با زندگي وداع كرد!  من مي خوام هر آنچه كه از سلمان مي دونم اينجا بنويسم : از شادي ها و از تلخي هاي زندگي سلمان . از خاطرات خوب و بدي كه از سلمان مي دونم و قصه پر غصه سيف الله بماند براي بعد. )

    سلمان و هزارن سلمان هاي ديگر براي من بي نظيرند : انسان هايي كه بي ريا زندگي كرده و يا زندگي مي كنند! و من شايد اينگونه اداي ديني كرده باشم بر او و امثال او )

    ادامه دارد